تبلیغات
وبلاگ شهید علی هاشمی

وبلاگ شهید علی هاشمی
قالب وبلاگ

پیچیده در دل شب، ای هاشمی صدایت

نی های هور دارند از دوریت شکایت

آوای هور آری، با یاد توست جاری

مانده است یک نیستان در سینه اش حکایت


[ چهارشنبه 18 آبان 1390 ] [ 01:32 ق.ظ ] [ مؤسسه فرهنگی هنری معراج اندیشه پویا2216114-0611 ] [ نظرات ]
 
 




[ دوشنبه 3 مهر 1391 ] [ 03:03 ب.ظ ] [ مؤسسه فرهنگی هنری معراج اندیشه پویا2216114-0611 ] [ نظرات ]

با سلام و عرض ادب

 به همت مؤسسه ی معراج اندیشه ی پویا دو كتاب دیگر به چاپ رسید

 

كتاب شهید معینیان

رازهای نهفته (روایت شهید معینیان)

 و كتاب شهید غلامی

رازهای نهفته (روایت شهید غلامی)

منتظر درج تصاویری از این كتب باشید

انشاءالله

جهت كسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفن 2216114-0611 تماس حاصل فرمایید

در پناه حق باشید 

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسك یاهو ، متحرك             www.bahar22.comوبلاگ شهید معینیان تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسك یاهو ، متحرك             www.bahar22.com


تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسك یاهو ، متحرك             www.bahar22.comوبلاگ شهید غلامی تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسك یاهو ، متحرك             www.bahar22.com




[ دوشنبه 3 مهر 1391 ] [ 03:02 ب.ظ ] [ مؤسسه فرهنگی هنری معراج اندیشه پویا2216114-0611 ] [ نظرات ]

سالروز بازگشت و تدفین شهید علی هاشمی گرامی باد.
برای شادی هرچه بیشتر روح این شهید و همه ی شهدا صلوات

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرج مولانا صاحب الزمان






[ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ] [ 08:50 ق.ظ ] [ مؤسسه فرهنگی هنری معراج اندیشه پویا2216114-0611 ] [ نظرات ]

ما این لباس سبز را برای پایداری انقلاب پوشیده ایم

و باید با خونمان سرخ گردد.

 


[ جمعه 20 آبان 1390 ] [ 01:34 ق.ظ ] [ مؤسسه فرهنگی هنری معراج اندیشه پویا2216114-0611 ] [ نظرات ]

 

علی هاشمی سال 1340 در شهرستان اهواز در طلوعی از آفتاب دیده به جهان گشود دوران کودکیش را در کوچه های منطقه عامری سپری کرد و در نوجوانی به منطقه حصیرآباد اهواز نقل مکان نمودند. علی تکیه گاه مناسبی برای اهل خانه بود. در همان دوران کودکی نماز می خواند، روزه می گرفت و با متانت و  وقاری که در ذاتش بود دیگران وادار می شدند که به او احترام بگذارند. او انسانی بسیار مهربان و دلسوز بود و حرفش برای همه قابل قبول بود. او عضو تیم شهباز و یکی از اعضای اصلی تیم فوتبال محله بود. در دوران انقلاب نقش مهمی در فعالیتهای سیاسی داشت چندین بار توسط ساواک دستگیر شد کارهای تبلیغاتی انجام می داد و اعلامیه های امام را پخش می کرد.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 19 آبان 1390 ] [ 01:34 ق.ظ ] [ مؤسسه فرهنگی هنری معراج اندیشه پویا2216114-0611 ] [ نظرات ]

بعد از مفقود شدن حاجی من رفتم توی اتاق آنقدر گریه کردم تا سه چهار روز من فقط گریه می کردم طوری که از بچه هام خجالت می کشیدم من خیلی به علی وابسته بودم همش می گفتم خدایا کمکم کن. زندگی رو برا شوهر و بچه هام زهر کرده بودم. یه روز دیگه خودش اومد توی خوابم خوابیده بودم روی زمین بعد از نماز صبح بود، با یک دشداشه سفید همین جوری که بغلش کرده بودم همدیگر رو می بوسیدیم و گریه می کردیم قربون محاسنش برم تمام ریش هاش از گریه خیس شده بود اشک های من هی می چکید روی آنها گفتمش: حاجی بلند شوگفت: (( من نمی توانم بلند شوم)) گفتم چرا؟ گفت:(( من کمرم شکسته)) گفتم برای چی قربونت برم گفت: (( من از اشک های توکمرم شکسته)) گفتم: دیدی که فلانی چی میگه؟ میگه تو شهید شدی. گفت: (( دیگه باید راضی باشی به رضای خدا)) قشنگ این رو بهم گفت وقتی از خواب پریدم همینجوری گریه می کردم. برای شوهرم تعریف کردم گفت:(( دیگه می خوای چه جوری باهات حرف بزنه که قبول کنی؟ )) از اون موقع تا حالا سعی کردم دیگه با خودم کنار بیام.


[ چهارشنبه 18 آبان 1390 ] [ 01:44 ق.ظ ] [ مؤسسه فرهنگی هنری معراج اندیشه پویا2216114-0611 ] [ نظرات ]

 

آن سال ها در منطقه حصیرآباد هر خیابان یک تیم فوتبال برای خودش داشت و با بقیه تیم ها مسابقه می داد، اسم تیم خیابان ما شهباز بود و علی عضو ثابت تیم بود. در پیچ میدان که ما به آن میدان عادل می گفتیم مسابقات را برگزار می کردند و حتی عده ای هم برای تماشا می آمدند. از آن جا که بچه بودم در تیم جایگاهی نداشتم اما با حاجی می رفتم و او لباس ها و کفش هایش را به من می داد و می گفت مراقب شان باش می خواست دل من نشکند، حتی بین دو نیمه خوراکی هایی را که به بازیکنان می دادند به من می داد تا من ناراحت نشوم. طرفدار تیم استقلال بود و علاقه ی خاصی به فوتبال داشت.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 18 آبان 1390 ] [ 01:39 ق.ظ ] [ مؤسسه فرهنگی هنری معراج اندیشه پویا2216114-0611 ] [ نظرات ]

شب خواستگاری مادرش گفت: که ما فردا شب برای صحبت های آخر می آئیم. فردا شب که شد ساعت 8 شب آمدند. حاج علی مثل شب قبل با لباس فرم سپاه از منطقه آمده بود و من با ایشان توی اتاقی نشستیم و با هم صححبت کردیم البته بیشتر او صحبت می کرد. خوب بخاطر دارم که گفت: هدف از ازدواج این است که سنت پیامبر و دستور اسلام را اجرا کنم در روش زندگی ما باید حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه زهرا(س) را الگوی خودمان قرار دهیم و شرایط زندگی من این گونه است ممکن است یک روز در کنار شما باشم و شاید تا آخر عمر نباشم و به این مسئله تاکید داشت و اینکه مرد انقلابم و زندگیم دست خودم نیست. کتاب ازدواج در اسلام را بمن داد تا مطالعه کنم و گفت: اگر با این شرایط من راضی هستی بسم ا... و اگر هم نه مشکلی نیست واقعا تمام حقایق خودش را برای من گفت.


[ چهارشنبه 18 آبان 1390 ] [ 01:38 ق.ظ ] [ مؤسسه فرهنگی هنری معراج اندیشه پویا2216114-0611 ] [ نظرات ]

علی از همان دوران کودکی متفاوت بود زمانی که به مدرسه می رفت 2 شیفت بودند. از ساعت 7 تا 12 بعد از ظهر، مسیر دور بود. به او پول می دادم که با ماشین برود اما او پولش را پس انداز می کرد و بعد از من می پرسید مادر خرجی دارید یا نه؟ اگر پول نداری من بهت می دم. می گفت من پیاده تا مدرسه می روم و پولم را پس انداز می کنم. یه روزی یکی از همسایه ها که شوهرش بیکار بود از من پول خواست علی پرسید مامان چه می خواد؟ گفتم 5 ریال پول قرض می خواد من که ندارم. علی 1 تومان از جیبش درآورد و گفت: 5 ریال را بده به زن همسایه و باقی آن را هم خودت برای خرج منزل بردار. در روزهای بارانی هم پیاده می رفت و می گفت: این پول لازم می آید همیشه دستش به کمک بود بسیار مهربان و رئوف بود.

 


[ چهارشنبه 18 آبان 1390 ] [ 01:37 ق.ظ ] [ مؤسسه فرهنگی هنری معراج اندیشه پویا2216114-0611 ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ایران رمان